تبلیغات
زمین سرد - پیرمرد و مار(قسمت دوم)

پیرمرد و مار(قسمت دوم)

جمعه 4 آبان 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

آن روز صبح نیز مثل سایر روز های سال از خواب بیدار شد. پیر زن و پسرش رو که هنوز خواب بودند ترک کرد و با یک بقچه و یک کاسه شیر و گوسفندان راهی شد. البته آن روز یک فرق جزیی با روزهای دیگر داشت. فرقش این بود که آن روز پیر مرد اصلا میلی به رفتن به سمت زمین های جنوبی ده نداشت. تصمیم خودش را گرفت و گوسفندان را به سمت شمال ده که کوهپایه ای بود هدایت کرد. با علم به اینکه از زمین های سنگلاخ کوهپایه چیز زیادی نصیب گوسفندان نمی شود، و فقط بخاطر خودش به سمت شمال ده حرکت کرد. بله فقط بخاطر خودش. از این همه تکرار خسته شده بود. در هر صورت به حال گوسفندان لاغر و نحیف فرقی نمیکرد. ولی حال پیر مرد دیگر داشت از زمین های مسطح جنوبی ده به هم می خورد. با این فکر ها و بی خبر  از اتفاقی که در انتظارش بود، مسیر کوهستان قدم بر می داشت. قبل از ظهر به جایی که می خواست رسید و مستقر شد و گوسفندان را رها کرد تا چیزی برای خوردن از لابلای سنگها پیدا کنند. خودش هم زیر سایه یک درخت پیر و خمیده مثل خودش جاگیر شد و طبق معمول به فکر فرو رفت. فکر لعنتی هیچوقت در تنهایی امانش نداده بود. از وقتی که به یاد داشت، همیشه تا تنها می شد، افکار مختلف به سراغش می آمدند و رهایش نمی کردند. به خاطر همین از جوانی از تنهایی نفرت و ترس داشت. خصوصا حالا که دیگر پیر و خسته شده بود این ترس از تنهایی در او دو چندان شده بود.

تقریبا ظهر شده بود و پیر مرد باید به بزرگترین تفریح زندگیش (!) یعنی همان نهار خوردن در سر کار    می پرداخت. خوب امروز هم مثل تمام این سالها یک کاسه شیر و چند تکه نان که تا حالا چند بار دندانهایش را در آن نانها جا گذاشته بود. باید نانها را در  درون کاسه شیر می گذاشت تا حسابی نرم شوند تا پیر مرد بتواند آنرا بخورد. پیر مرد مشغول تدارک نهار خود شد. از کوزه آبی که همراه داشت کمی آب را برای شستشوی دستهایش مصرف کرد. سپس بقچه اش را باز کرد. و مثل سفره در زیر درخت پهن کرد. تکه های نان را روی هم و در یک گوشه سفره قرار داد.کاسه را هم آماده کرد و در کنار کوزه آب و تکه های نان قرار داد. باید کم کم مشغول خوردن می شد. اما تا خواست مشغول خوردن شود، صدایی شنید. زیر لب گفت خدا رحم کند، مار!!!!.....