تبلیغات
زمین سرد - متشکرم

متشکرم

شنبه 28 مهر 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

امروز دوباره به سرم زده بود. عصر بود و دلتنگی داشت دیوونم می کرد. دل رو به دریا زدم و راه افتادم. تا سر کوچتون که چیزی نفهمیدم. اصلا نفهمیدم چطوری رسیدم اونجا. توی یه عالم دیگه ای بودم. ولی هرچی نزدیکتر می شدم حواسم جمع تر می شد. به سر کوچتون که رسیدم دل تو دلم نبود. انگار برای اولیت بار باهات قرار داشتم. حس عجیبی به من هدیه کردی. حسی که هیچوقت تکراری نمیشه. یه حس که با تمام غم انگیزیش، شیرینه. دیگران فکر می کنن من ناراح و افسرده هستم!!!! ولی اینطور نیست. من خوشحالم. خوشحالم و شاکر. خدا رو شاکرم بخاطر تو. به خاطر حسی که به من بخشیدی. حس یه آدم کور که بینا میشه. از این بهتر چی میخوام از خدا؟ هیچی! حتی الان که از داشتنت نا امیدم. هر قدر که دیگران منو افسرده و غمگین بدونن بازم من این حس رو با یه دنیا عوض نمیکنم. دیگران چه میدونن این تو چه خبره؟! نمیدونن من تو این دل چه دنیای قشنگی دارم.برام فرقی هم نداره.

گر چه اون موقع که دست رد به سینه من زدی، جیگرم سوخت، ولی مهم نیست.فدای سرت. اگه بدون تو پرپر زدم و هر لحظه برام یه سال بود باز هم فدای سرت. اصلا اگه این باخته، به افتخار تو میگم که بازنده منم! شناختنت یه معجزه بود توی زندگی من! یه زلزله که همه چیز رو خراب کرد تا  دوباره بسازمش.شناختنت ارزش این ویرانی رو داشت. ازت متشکرم!