تبلیغات
زمین سرد - پیرمرد و مار (قسمت اول)

پیرمرد و مار (قسمت اول)

چهارشنبه 25 مهر 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

روزگاری در دهی قدیمی و کوچک پیر مرد چوپانی زندگی می کرد که از طریق به چرا بردن گوسفندان خود و اهل روستا روزگار می گذراند. چه روزگاری! او یک پسر داشت که به سن جوانی رسیده بود و برای شروع یک زندگی ساده با دختری که دوست داشت، هیچ نداشت. جوانک به هر دری می زد تا به پول و درآمدی برسد و بتواند سرپناهی برای خود و نامزد چشم براهش تهیه کند اما هر چه می کرد فایده ای نداشت. مگر در آن ده کوچک  کار پیدا می شد؟ یا باید زمینی از خودش می داشت یا حیوانی که هیچکدام از اینها را نداشت. ده نجار و بقال و قصاب و ... هم داشت. چندین بار تصمیم گرفته بود که از آن ده به یک ده بزرگتر ویا به شهر برود، اما آیا در ده دیگر این غریبه را راه می دادند؟ از طرفی مادر پیر و مریضش را چه می کرد؟ مادر طاقت دوری تنها جوانش را نداشت. او یک پیر زن فرسوده بود که از طرفی گذر ایام و از طرفی سختی معیشت اورا پیر و فرسوده کرده بود. روزها و ماه ها می گذشت و هیچ تغییری در وضع زندگی آنها بوجود نمی آمد. هر روز طلوع آفتاب چوپان پیر گوسفندان خود و اهل ده را از ده به مراتع نه چندان سبز اطراف روستا می برد و تا غروب در پای درختی در حالیکه گوسفندان را زیر نظر داشت به اوضاع و احوال خود و گذشته ای که داشته و خانواده اش فکر می کرد. بیشتر اوقات گوسفندان را به زمین های باز و دشت مانند جنوب روستا می برد و کمتر اتفاق می افتاد که محل دیگری را برای چرای حیوانات در نظر بگیرد. فرقی هم نمیکرد. در آن حوالی که سالی دو یا سه بار باران می آمد علوفه زیادی هم برای خوردن گوسفندان پیدا نمی شد. پیر مرد داستان ما آنقدر غم و اندوه داشت که هر روز از صبح تا غروب اگر به یکی از آنها فکر می کرد باز هم افکار تکراری به سراغش نمی آمد. غم تنگدستی، غم اینکه از دار دنیا یک زن پیر و یک پسر بیکار و تنگ دست مثل خودش داشت، غم بیماری مزمن پیر زن، غم دوست، غم همسایه و....
ادامه دارد....