تبلیغات
زمین سرد - یه روزی تنگ غروب آسمون

یه روزی تنگ غروب آسمون

یکشنبه 15 مهر 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

من زودتر از تو رفتم. اون بعد از ظهری که داشتم بار و بندیلمو می بستم که برم هیچ وقت یادم نمیره. خوب باید از تو زودتر می رفتم. عقل هم همینو حکم می کرد. تو باید یه دوسالی دیگه می موندی و من باید می رفتم. باید. آره اون روز بعد از ظهر رو می گفتم. داشتم جمع و جور می کردم و به روزهای گذشه فکر می کردم. همه اون سالها یه طرف یه سال آخر یه طرف! چه روزها و شبهایی که با تو گذروندم. با خیالت. با تصویر اون روسری مشکیت تو ذهنم. هنوزم لحظه لحظه هایی که با هم بودیم یادمه ثانیه به ثانیه. آخه خیلی زیاد نبودن ولی واسه دیوونه کردن یه آدم خسته کافی بودن. الان که دارم این نوشته ها رو به سلامتیت تایپ میکنم، دل تو دلم نیست که یه وقت کسی نیاد تو اتاق و منو تو این حال نبینه. حالی که هنوز هیچکس غیر از خودم ندیده! آره می گفتم . من باید می رفتم و تو می موندی. دم غروب دیگه داشتم دیوونه می شدم. 9 مهر سال 1383 ساعت 6 بعداز ظهر دیگه ترکید و .... صداش صالح رو هم به خودش آورد. تو اون سالهایی که من تو اون خونه زندگی می کردم کسی از من صدایی نشنیده بود. ولی اون موقع مطمئنم که شنید ولی دیگه اهمیتی نداشت. من باید می رفتم. من باید می رفتم و تو باید می موندی!

بعد از اینکه به خودم اومدم زدم بیرون. پیاده از فلکه فردوس تا چای کنارو بعد....! اولین بارم بود این همه تو اون شهر پیاده تنها راه می رفتم. مثل اینکه آخرین بارم هم بود چون دیگه باید می رفتم. ولی تو می موندی. این طوری شد که من زودتر از تو رفتم.