تبلیغات
زمین سرد - پیرمرد و مار (قسمت سوم)

پیرمرد و مار (قسمت سوم)

جمعه 14 دی 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

 

مار داشت کم کم و با احتیاط از لابلای بوته ها بیرون می آمد و به پیر مرد نزدیک می شد. نفس در سینه پیر مرد به شماره افتاده بود. همونطور که به مار خیره شده بود دستش را به طرف عصایش می برد اما سعی می کرد که این کار را خیلی آرام انجام دهد تا مار تحریک نشود. کم کم مار تمام جثه خود را از لای بوته ها بیرون کشید. پیر مرد تا آن لحظه ماری به آن بزرگی ندیده بود. خیلی ترسیده بود . با خودش فکر می کرد که شاید این پایان زندگی اش باشد. زندگی ای که سراسر در تلاش بی فایده سپری شده بود و برایش هیچ دستاوردی نداشت مگر چوپانی دیگران در سن پیری. اما با این حال نمی توانست خودش را تسلیم شده محض در برابر این خطر بزرگ بداند.

در همین فکر بود که کم کم مار به یک قدمی پیر مرد رسید. در یک لحظه مار به سمت پیر مرد نیم خیز شد و از خود صدای وحشتناکی در آورد. پیر مرد که نصف العمر شده بود بی اختیار در حالیکه می دانست نباید تکان بخورد، به یک سمت خیز برداشت و خود را به پشت بوته ها انداخت. با کمال تعجب دید که مار دیگر به سمتش حمله نکرده و دارد به کاسه شیر نگاه می کند. بعد از لحظه ای بررسی و اطمینان از اینکه پیر مرد کاملا ترسیده و به طرفش حمله نخواهد کرد، سرش را در کاسه شیر فرو برد و شروع به خوردن شیر داخل کاسه کرد. این صحنه پیر مرد را کاملا در شگفتی فرو برده بود. مار چنان شیر داخل کاسه را می خورد که انگاری چند سال است چیزی نخورده! در چند لحظه تمام شیر را خورد و سرش را بالا آورد و به چشمان تعجب زده پیر مرد خیره شد. انگار که می خواست به پیر مرد چیزی بگوبد ولی  نمی توانست.

هر دوی آنها تقریبا مطمئن شده بودند که هیچکدام برای دیگری خطری ندارد. مار که اگر می خواست ، همان اول پیر مرد را بلعیده بود . پیر مرد هم که آنقدر تعجب کرده بود و از اینکه جان سالم بدر برده بود خوشحال بود که دیگر به فکر کشتن مار نبود.

پیر مرد منتظر ماند تا مار دوباره به سمت بوته ها برود تا با سرعت  وسایلش را جمع کند و به جای دیگری برود. بعد از اینکه مار کاملا در لابلای بوته ها ناپدید شد پیر مرد به سمت وسایلش رفت تا آنها را جمع کند اما انگار قرار بود تمام شگفتی های دنیا در آنروز وبرای پیر مرد اتفاق بیافتد. در داخل کاسه شیر یک سکه طلا بود....

ادامه دارد...