تبلیغات
زمین سرد - پرنده کوچک خوشبختی

پرنده کوچک خوشبختی

چهارشنبه 28 آذر 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

 

دارم به اون پرنده معصوم فکر میکنم. اون مسافر کوچولو که دل پری داشت. با خودش میگفت دلم به حال خودم می سوزه. می گفت من تقصیری نداشتم. من بهش گفتم هیچکس در هیچ موردی بی تقصیر نیست مگر در مورد بدنیا اومدنش( آخه اینو همیشه میگم) ولی اینبار دلم چیز دیگه ای می گفت. طفلک تقصیری نداشت. با اینکه غرورش نمی گذاشت که سفره دلش رو کامل باز کنه و همه چیز رو بگه ولی .....

یه روزی از آینده بی خبر ، دل داده بود و دل برده بود. گناه که نکرده بود. یه مدت کوتاه با عشقی که در دل داشت خوشحال ترین آدم روی زمین بود. هر روز صبح با فکر عشقی که در دل داشت از خواب بیدار می شد و شب با یه لبخند ملایم که نشانه رضایت از زندگی بود به خوابی آرام می رفت. تا اینکه.....

تا اینکه یک روز این عشق نادیده گرفته شد و اون پرنده کوچک به یک گزینه تبدیل شد و انتخاب نشد.از اون روز دیگه اون پرنده تنها شد. شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن . پرید و شروع به کوچ کرد. گیج بود. دیگه به هیچ بامی و هیچ شاخه درختی اعتماد نداشت. باور کرده بود که دیگه لابلای شاخه هیچ درختی جای امنی برای لونه ساختن وجود نداره. چه بامی رو می تونست پیدا کنه که بتونه با خیال راحت روش استراحت کنه؟ همه چیز خیلی سریع زیباییش رو از دست داده بود. همه جا احساس تنهایی و خطر       می کرد. . گذشت . گذشت و این باور داشت با گوشت و خونش آمیخته می شد تا اینکه یهروز وقتی سوز سرمای اواخر پاییز داشت نا امید و خسته ترش می کرد به یه درخت پیر اما تنومند و با شاخه های زیاد اما خشک رسید. درختی که جای تبر روی بدنش مونده بود و خمش کرده بود ولی از پا در نیاورده بودش. گنجشک می دید که لابلای شاخه های این درخت هیچ خطری نمیتونه تهدیدش کنه و این درخت می تونه براش یه مکان امن دائمی باشه...

درخت پیر داشت به روزگار جوونیش فکر میکرد که شاخه هاش پر از برگهای سبز بود . یکی از بلندترین درختهای اون دور و بر بود با ریشه هایی که در خاک فرو برده بود و سری که به آسمون ساییده بود توی اون دور و بر ها واسه همه شناخته شده بود. بهترین نبود ولی در باور خودش یکی از بهترینها بود. ولی یه روز یه دست به ظاهر ظریف با یه تبر یا دسته ای از جنس یه درخت دیگه اومد سراغش و به جونش افتاد. نتونست از پا درش بیاره ولی زخمی کاری روی قلبش به جا گذاشت. درخت کم کم خمیده شد و برگهاش ریخت و از اون مهمتر یکی از بهترین ها بودن از باورش محو شد کم کم. کارش یاد آوری روزهای سبزی و سرحالیش و کسانی که زیر سایه اش برای دقایقی حتی استراحت کرده بودند بود و به یک درخت خمیده تبدیل شده بود که به هر رهگذری به چشم یه تبر به دست بی رحم نگاه میکرد .

همون طور که پرنده کوچولوی خسته قصه ما داشت به درخت پیر نزدیک می شد احساس درخت پیر داشت کم کم عوض می شد. نمیدونست چرا، ولی اون پرنده براش با بقیه فرق می کرد. هرچی نزدیک تر میشد قلب درخت تند تر میزد. دل تو دلش نبود که پرنده روی شاخه اش بنشینه.پرنده اومد اومد و روی سینه درخت نشست. چه لحظه ای بود! پرنده بال خستشو به شاخه خسته و خشک درخت تکیه داده بود. یه لحظه همه چیز شروع به عوض شدن کرد . همینطور که پرنده کوچک روی سینه درخت کم کم خوابش می برد یه معجزه در حال شکل گرفتن بود. روی همون شاخه خشک درخت یه برگ سبز کوچک درست بالای سر پرنده شروع به رشد کرد و سایه کوچکشو روی پرنده انداخت. آره درخت داشت کم کم دوباره سبز شدن و جوانی رو باور می کرد. اون جرأت فکر کردن به بهار  رو پیدا کرده بود.