تبلیغات
زمین سرد

زیبایی تو

دوشنبه 12 مرداد 1388 , توسط مهرشاد رستمی

میان خورشیدهای همیشه زیبایی تو لنگری است

نگاهت شکست ستمگری است

و چشمانت با من گفتند که ... فردا روز دیگریست.... 

احمد شاملو

آری زمستان با تمام سختی می رود....

جمعه 12 تیر 1388 , توسط مهرشاد رستمی
ندایی در یک بعد از ظهر در جنگل سکوت از سینه سرخی برآمد که : آری زمستان رفتنی است....

قورباغه ها!!!

جمعه 12 تیر 1388 , توسط مهرشاد رستمی

 

 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

 

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

 

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

 

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

 منوچهر احترامی

دوباره می سازمت زمین سرد

دوشنبه 8 تیر 1388 , توسط مهرشاد رستمی

آخرین پستی که در وب لاگم گذاشته بودم مربوط میشه به تقریبا دو سال پیش. داشتم کم کم وب لاگمو فراموش می کردم. داشتم در روزمره های معمولی زندگی فرو می رفتم. درس، کار، خدمت .... اما مسایلی پیش امد که دوباره یادم افتاد ما همه روی یک زمین سرد با یا بدون اراده پا گذاشته ایم و روی اون زندگی(!!!!) می کنیم. میخوام دوباره از دلم بنویسم اما شاید با رنگ و بویی دیگه. از کسانی نقل قول کنم اما شاید با مزمونی دیگه. و جملات قصاری رو اینجا با شما به اشتراک بگذارم شاید با حال و هوایی متفاوت..... 

پیرمرد و مار (قسمت سوم)

جمعه 14 دی 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

 

مار داشت کم کم و با احتیاط از لابلای بوته ها بیرون می آمد و به پیر مرد نزدیک می شد. نفس در سینه پیر مرد به شماره افتاده بود. همونطور که به مار خیره شده بود دستش را به طرف عصایش می برد اما سعی می کرد که این کار را خیلی آرام انجام دهد تا مار تحریک نشود. کم کم مار تمام جثه خود را از لای بوته ها بیرون کشید. پیر مرد تا آن لحظه ماری به آن بزرگی ندیده بود. خیلی ترسیده بود . با خودش فکر می کرد که شاید این پایان زندگی اش باشد. زندگی ای که سراسر در تلاش بی فایده سپری شده بود و برایش هیچ دستاوردی نداشت مگر چوپانی دیگران در سن پیری. اما با این حال نمی توانست خودش را تسلیم شده محض در برابر این خطر بزرگ بداند.

در همین فکر بود که کم کم مار به یک قدمی پیر مرد رسید. در یک لحظه مار به سمت پیر مرد نیم خیز شد و از خود صدای وحشتناکی در آورد. پیر مرد که نصف العمر شده بود بی اختیار در حالیکه می دانست نباید تکان بخورد، به یک سمت خیز برداشت و خود را به پشت بوته ها انداخت. با کمال تعجب دید که مار دیگر به سمتش حمله نکرده و دارد به کاسه شیر نگاه می کند. بعد از لحظه ای بررسی و اطمینان از اینکه پیر مرد کاملا ترسیده و به طرفش حمله نخواهد کرد، سرش را در کاسه شیر فرو برد و شروع به خوردن شیر داخل کاسه کرد. این صحنه پیر مرد را کاملا در شگفتی فرو برده بود. مار چنان شیر داخل کاسه را می خورد که انگاری چند سال است چیزی نخورده! در چند لحظه تمام شیر را خورد و سرش را بالا آورد و به چشمان تعجب زده پیر مرد خیره شد. انگار که می خواست به پیر مرد چیزی بگوبد ولی  نمی توانست.

هر دوی آنها تقریبا مطمئن شده بودند که هیچکدام برای دیگری خطری ندارد. مار که اگر می خواست ، همان اول پیر مرد را بلعیده بود . پیر مرد هم که آنقدر تعجب کرده بود و از اینکه جان سالم بدر برده بود خوشحال بود که دیگر به فکر کشتن مار نبود.

پیر مرد منتظر ماند تا مار دوباره به سمت بوته ها برود تا با سرعت  وسایلش را جمع کند و به جای دیگری برود. بعد از اینکه مار کاملا در لابلای بوته ها ناپدید شد پیر مرد به سمت وسایلش رفت تا آنها را جمع کند اما انگار قرار بود تمام شگفتی های دنیا در آنروز وبرای پیر مرد اتفاق بیافتد. در داخل کاسه شیر یک سکه طلا بود....

ادامه دارد...

پرنده کوچک خوشبختی

چهارشنبه 28 آذر 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

 

دارم به اون پرنده معصوم فکر میکنم. اون مسافر کوچولو که دل پری داشت. با خودش میگفت دلم به حال خودم می سوزه. می گفت من تقصیری نداشتم. من بهش گفتم هیچکس در هیچ موردی بی تقصیر نیست مگر در مورد بدنیا اومدنش( آخه اینو همیشه میگم) ولی اینبار دلم چیز دیگه ای می گفت. طفلک تقصیری نداشت. با اینکه غرورش نمی گذاشت که سفره دلش رو کامل باز کنه و همه چیز رو بگه ولی .....

یه روزی از آینده بی خبر ، دل داده بود و دل برده بود. گناه که نکرده بود. یه مدت کوتاه با عشقی که در دل داشت خوشحال ترین آدم روی زمین بود. هر روز صبح با فکر عشقی که در دل داشت از خواب بیدار می شد و شب با یه لبخند ملایم که نشانه رضایت از زندگی بود به خوابی آرام می رفت. تا اینکه.....

تا اینکه یک روز این عشق نادیده گرفته شد و اون پرنده کوچک به یک گزینه تبدیل شد و انتخاب نشد.از اون روز دیگه اون پرنده تنها شد. شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن . پرید و شروع به کوچ کرد. گیج بود. دیگه به هیچ بامی و هیچ شاخه درختی اعتماد نداشت. باور کرده بود که دیگه لابلای شاخه هیچ درختی جای امنی برای لونه ساختن وجود نداره. چه بامی رو می تونست پیدا کنه که بتونه با خیال راحت روش استراحت کنه؟ همه چیز خیلی سریع زیباییش رو از دست داده بود. همه جا احساس تنهایی و خطر       می کرد. . گذشت . گذشت و این باور داشت با گوشت و خونش آمیخته می شد تا اینکه یهروز وقتی سوز سرمای اواخر پاییز داشت نا امید و خسته ترش می کرد به یه درخت پیر اما تنومند و با شاخه های زیاد اما خشک رسید. درختی که جای تبر روی بدنش مونده بود و خمش کرده بود ولی از پا در نیاورده بودش. گنجشک می دید که لابلای شاخه های این درخت هیچ خطری نمیتونه تهدیدش کنه و این درخت می تونه براش یه مکان امن دائمی باشه...

درخت پیر داشت به روزگار جوونیش فکر میکرد که شاخه هاش پر از برگهای سبز بود . یکی از بلندترین درختهای اون دور و بر بود با ریشه هایی که در خاک فرو برده بود و سری که به آسمون ساییده بود توی اون دور و بر ها واسه همه شناخته شده بود. بهترین نبود ولی در باور خودش یکی از بهترینها بود. ولی یه روز یه دست به ظاهر ظریف با یه تبر یا دسته ای از جنس یه درخت دیگه اومد سراغش و به جونش افتاد. نتونست از پا درش بیاره ولی زخمی کاری روی قلبش به جا گذاشت. درخت کم کم خمیده شد و برگهاش ریخت و از اون مهمتر یکی از بهترین ها بودن از باورش محو شد کم کم. کارش یاد آوری روزهای سبزی و سرحالیش و کسانی که زیر سایه اش برای دقایقی حتی استراحت کرده بودند بود و به یک درخت خمیده تبدیل شده بود که به هر رهگذری به چشم یه تبر به دست بی رحم نگاه میکرد .

همون طور که پرنده کوچولوی خسته قصه ما داشت به درخت پیر نزدیک می شد احساس درخت پیر داشت کم کم عوض می شد. نمیدونست چرا، ولی اون پرنده براش با بقیه فرق می کرد. هرچی نزدیک تر میشد قلب درخت تند تر میزد. دل تو دلش نبود که پرنده روی شاخه اش بنشینه.پرنده اومد اومد و روی سینه درخت نشست. چه لحظه ای بود! پرنده بال خستشو به شاخه خسته و خشک درخت تکیه داده بود. یه لحظه همه چیز شروع به عوض شدن کرد . همینطور که پرنده کوچک روی سینه درخت کم کم خوابش می برد یه معجزه در حال شکل گرفتن بود. روی همون شاخه خشک درخت یه برگ سبز کوچک درست بالای سر پرنده شروع به رشد کرد و سایه کوچکشو روی پرنده انداخت. آره درخت داشت کم کم دوباره سبز شدن و جوانی رو باور می کرد. اون جرأت فکر کردن به بهار  رو پیدا کرده بود.

پیرمرد و مار(قسمت دوم)

جمعه 4 آبان 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

آن روز صبح نیز مثل سایر روز های سال از خواب بیدار شد. پیر زن و پسرش رو که هنوز خواب بودند ترک کرد و با یک بقچه و یک کاسه شیر و گوسفندان راهی شد. البته آن روز یک فرق جزیی با روزهای دیگر داشت. فرقش این بود که آن روز پیر مرد اصلا میلی به رفتن به سمت زمین های جنوبی ده نداشت. تصمیم خودش را گرفت و گوسفندان را به سمت شمال ده که کوهپایه ای بود هدایت کرد. با علم به اینکه از زمین های سنگلاخ کوهپایه چیز زیادی نصیب گوسفندان نمی شود، و فقط بخاطر خودش به سمت شمال ده حرکت کرد. بله فقط بخاطر خودش. از این همه تکرار خسته شده بود. در هر صورت به حال گوسفندان لاغر و نحیف فرقی نمیکرد. ولی حال پیر مرد دیگر داشت از زمین های مسطح جنوبی ده به هم می خورد. با این فکر ها و بی خبر  از اتفاقی که در انتظارش بود، مسیر کوهستان قدم بر می داشت. قبل از ظهر به جایی که می خواست رسید و مستقر شد و گوسفندان را رها کرد تا چیزی برای خوردن از لابلای سنگها پیدا کنند. خودش هم زیر سایه یک درخت پیر و خمیده مثل خودش جاگیر شد و طبق معمول به فکر فرو رفت. فکر لعنتی هیچوقت در تنهایی امانش نداده بود. از وقتی که به یاد داشت، همیشه تا تنها می شد، افکار مختلف به سراغش می آمدند و رهایش نمی کردند. به خاطر همین از جوانی از تنهایی نفرت و ترس داشت. خصوصا حالا که دیگر پیر و خسته شده بود این ترس از تنهایی در او دو چندان شده بود.

تقریبا ظهر شده بود و پیر مرد باید به بزرگترین تفریح زندگیش (!) یعنی همان نهار خوردن در سر کار    می پرداخت. خوب امروز هم مثل تمام این سالها یک کاسه شیر و چند تکه نان که تا حالا چند بار دندانهایش را در آن نانها جا گذاشته بود. باید نانها را در  درون کاسه شیر می گذاشت تا حسابی نرم شوند تا پیر مرد بتواند آنرا بخورد. پیر مرد مشغول تدارک نهار خود شد. از کوزه آبی که همراه داشت کمی آب را برای شستشوی دستهایش مصرف کرد. سپس بقچه اش را باز کرد. و مثل سفره در زیر درخت پهن کرد. تکه های نان را روی هم و در یک گوشه سفره قرار داد.کاسه را هم آماده کرد و در کنار کوزه آب و تکه های نان قرار داد. باید کم کم مشغول خوردن می شد. اما تا خواست مشغول خوردن شود، صدایی شنید. زیر لب گفت خدا رحم کند، مار!!!!.....

متشکرم

شنبه 28 مهر 1386 , توسط مهرشاد رستمی
 

امروز دوباره به سرم زده بود. عصر بود و دلتنگی داشت دیوونم می کرد. دل رو به دریا زدم و راه افتادم. تا سر کوچتون که چیزی نفهمیدم. اصلا نفهمیدم چطوری رسیدم اونجا. توی یه عالم دیگه ای بودم. ولی هرچی نزدیکتر می شدم حواسم جمع تر می شد. به سر کوچتون که رسیدم دل تو دلم نبود. انگار برای اولیت بار باهات قرار داشتم. حس عجیبی به من هدیه کردی. حسی که هیچوقت تکراری نمیشه. یه حس که با تمام غم انگیزیش، شیرینه. دیگران فکر می کنن من ناراح و افسرده هستم!!!! ولی اینطور نیست. من خوشحالم. خوشحالم و شاکر. خدا رو شاکرم بخاطر تو. به خاطر حسی که به من بخشیدی. حس یه آدم کور که بینا میشه. از این بهتر چی میخوام از خدا؟ هیچی! حتی الان که از داشتنت نا امیدم. هر قدر که دیگران منو افسرده و غمگین بدونن بازم من این حس رو با یه دنیا عوض نمیکنم. دیگران چه میدونن این تو چه خبره؟! نمیدونن من تو این دل چه دنیای قشنگی دارم.برام فرقی هم نداره.

گر چه اون موقع که دست رد به سینه من زدی، جیگرم سوخت، ولی مهم نیست.فدای سرت. اگه بدون تو پرپر زدم و هر لحظه برام یه سال بود باز هم فدای سرت. اصلا اگه این باخته، به افتخار تو میگم که بازنده منم! شناختنت یه معجزه بود توی زندگی من! یه زلزله که همه چیز رو خراب کرد تا  دوباره بسازمش.شناختنت ارزش این ویرانی رو داشت. ازت متشکرم!